اول خوشحال بود از بودنش و از اینکه انتخاب شده برای اسکان انسان...اشرف مخلوقات!
واسه همین تند تند چرخید...
آدما به هرچی احتیاج داشتند زمین زود واسشون فراهم می کرد.آخه زمین واسه ی اسکان انسان...اشرف مخلوقات انتخاب شده بود!
خلاصه...روزها می گذشتند و روی زمین آدمای بیشتر قدم می گذاشتند...همشون از آسمون هفتم از کنار تخت خدا پایین میومدند...خودشون به خدا گفته بودند می خوایم اون پایین رو ببینیم...با خداشون عهد کردند که هرگز فراموشش نمی کنند.
فرشته ها بالهاشون رو که تا روی زمین می رسید از چندتا آسمون پایین تر باز می کردند و آدما روی بال های سفیدشون سر می خوردند و پایین میومدند.
اوایل زمین و آدم و خدا خیلی با هم دوست بودند اما نمی دونم چی شد که تو همین چرخیدنای زمین گویا سر آدما شروع به گیج رفتن کرد و همه چی از ذهنشون پرید!
با زمین شروع به جنگ کردند...بی رحمانه تیشه هاشون رو به کوه و دشت می کوبیدند...بعضی ها واسه پیدا کردن گنج بعضی ها واسه عشق بعضی ها...
هرکسی دلیلی داشت.
کم کم با خدا هم دعواشون شد...
خدا اون بالا بود و ریزه کاریا رو خوب میدید...دم گوش آدما زمزمه میکرد که چجوری زندگی کنند بهتره...
اما ادما فقط بعضی حرفاشو گوش میکردند...فکر می کردند خدا نقشه ای واسشون کشیده!یادشون رفته بود که اشتبای پدرشون رو تکرار نکنند.
زمین آروم اروم از سرعتش کم شد...خورشید هم خسته شد از بس تابید و دید آدما واسه ندیدنش پنجره ها رو می پوشونند.درختا تو بهار هم سبز نمی شدند...آخه آخرش سر از تنشون جدا می کردند...ابرا هم بیشتر بغض می کردند تا گریه...همه چی با آدما قهر کرده بود!
اما...
خدا باز هم دم گوش آدما زمزمه می کرد.حرفاشو به اونایی که صداشو می شنیدند گفت تا اون هم حرفا رو تکرار کنه تا یاد روز اول...روز قبل اومدنشون به زمین بیفتند.
باز هم وقتی بنده هاش ناراحت می شدند ناراحت می شد و فرشته هاشو می فرستاد پیش بنده هاش تا تنها نباشه.
باز هم وقتی بنده ای صداش می زد زود جوابشو می داد.
همه ی اینا واسه اینه که:
"جهان را برای تو آفریدم و تو را برای خودم"
اما حیف...بازم سر ما آدما گیج میره و همه چی یادمون میره...اصلا!یادته شیطون سر ماها با خدا دعواش شد؟!
آخه ما انسانیم...اشرف مخلوقات!
تینا تیماج چی...۷/۳/۱۳۸۷
پا بر زمین می کوبم
زمین با آن همه وسعتش می لرزد!
به آسمان نظاره می کنم
از اندوه چشمانم می گرید…
نه زمین نه آسمان
هیچ یک تاب اندوه مرا ندارند.
زمینیان دست بر چشم و گوش خود گذاشته اند
راهشان جایی برای قدم هایم ندارد...
اما...
هنوز دلم به آسمان هفتم خوش است
به آن بالا
به قلبم
به جانم
به خدایم!
تینا تیماج چی...۲۱/۲/۱۳۸۷
برای تو می نویسم...
تو که همچون پیامبران آمدی و آموخته هایت را به من آموختی...
آموختی راز پندار و گفتار و کردار نیک را...
آموختی که زیبایی ها را چگونه شمارش کنم...
و طبیعت را چگونه بهره برم...
آموختی که بخوانم "اقرا بسم ربک الذی خلق" را
آری! تو بودی که جای،جای ِ پای خدا را نشانم دادی...
می آموزم و سیر نمی شوم...می آموزی و تمام نمی شوی
می خواهم تا ابدیت بخوانم و تو برایم بخوانی...
که سرشار شوم از لذت بی پایان فهمیدن!
به هر جا که نگاه کنم،دلیل بودنش را بفهمم...
و محمد-صلی الله علیه و آله وصلم-چه نیکو گفته است " اطلبو علم من المهد الی الحد"
تو الف تا یا را نشانم دادی و آنگاه من فهمیدم که چه کس گفت:
"من الف و یا هستم...من ابتدا و انتها هستم"
هر روز روز آموختن است و روز آموختگار...
پس،آموزگار من...روزت همیشه مبارک!
تقدیم به معلم عزیزم،خانم نظرنژاد
تینا تیماج چی-۱۱/۲/۱۳۸۷
تو دانی که من ناتوانم...
پس
بیش از این مگیر توانم.
تینا
که چون در آن افتی
برون نیایی
![]()
![]()
![]()
عشق چون دریایی مواج است
که چون در آن غرق شوی
نجات نیابی!
که هنوز در این آسمان پرواز می کنند
***
به درختان که هنوز استوار ایستاده اند
***
به پدرومادرها که هنوز مهربانند
***
به معلم ها که هنوز صبورند...
دلم به خدا خوش است که همیشه مهربان-صبور-بخشنده و ناتمام است.
به آن روز که فکر میکنم دلم می گیرد...
آن روز...
آن روز..روز غم انگیزی خواهد بود...
آری..
روزی که از تو جدا میشوم غم انگیز است...
..."من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم"

